**قورباغه ی ونوسی فوفولی**
هزاران بار اگر پاره شود، پیوند میان من و دوست ..........جای غم نیست که از هر رگ خویش، رشته ای خواهم ساخت..........و گره خواهم زد، پیچک جانم را...........به بلتدای عظیم عشقش

عید آمد و عیدانه فراوان شد!

با سلام و احترام و معذرت و تبریک و تهنیت و تسلیت (!) خدمت همه دوستان و دشمنان گرامی،

سلام و احترام که جای خود داره، معذرت هم به خاطر تنبلیم تو به روز کردن... و اما تبریک و تهنیت به مناسبت فرا رسیدن نوروز باستانی و آغاز سال نو. و تسلیت خدمت باباهای گل که هرچی طی سال درآورده بودند، این شب عیدی توسط خانوم بچه ها دود شد رفت تو زیمین!

  

خب از بحث اقتصادی و تورم و اینا که بگذریم سخن دوست خوش تر است... شاعر میگه:

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد...
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است.....
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد.....
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن!
                            (فریدون مشیری)

 

امیدوارم سال 86 رو به خوبی سپری کرده باشین و تو سال جدید به هرچی (یا هرکی) دوست دارین (اگر به صلاحتون باشه) برسین، واسه کنکوریهای عزیز (مخصوصا فرزانه و آزاده ی عزیزم) هم آرزو می کنم همین امسال رشته ای که دلشون میخواد قبول بشن! خلاصه اینکه: هرچی آرزوی خوبه ماله تو!

راستی اگه تو این دید و بازدیدهای عید، وسط مهمونی، از بین اون همه آجیل، یه بادوم تلخ نسیبتون شد، چیکار می کنین؟

تا یه پست دیگه تو یه سال دیگه...

نوشته ی مینا در ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦

آخ جون فردا هم تعطیله!

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دانش آموزان محترم (قشر آسیب پذیر جامعه) و سایر خوانندگان عزیز!

حالتون خوبه؟ خوش میگذره؟ با تعطیلی ها چطورین؟ میگم خودمونیم خوب حال می کنینا! آخه نه که ما داریم تو منطقه محروم درس می خونیم، خدا هم گفته نامریده این اروپایی ها و امریکایی ها واسه کریسمس تعطیل باشن اونوخ این بنده خداها چششون میمونه به این تعطیلیا واسه همین خواسته یه حالی به ملت بده! دمت گرم خدا جون! نوکرتیم!

حالا اگه گفتین این وسط من دلم به حال کیا میسوزه؟

واسه معلما و استادای بیچاره که هرچی سؤال واسه امتحانای آخر ترم طرح کرده بودن، باد کرده رو دستشون! آخـــــــــــــــــــــــــــــــــی نازی! چه نقشه هایی واسه ما کشیده بودن ها! از قدیم الایام گفتن چاه مکن بهر کسی ... که جان دارد و جان شیرین خوش است!

حالا برای اینکه تو این تعطیلی ها حوصلتون سر نره همه با هم کلاغ پر بازی می کنیم :

همه بگین ها خوب؟

  کلاغ......پر!    پرستو......پر!   گونجیشک.........پر!    مدرسه........پر! امتحان.........پر!

حالا همه با هم:

فیتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیله فردا تعطیله! (شما بخونین امروز و فردا و پس فردا و...)

اس ام اس های ویژه:

با روشن کردن حتی یک بخاری بیشتر در تعطیلی هرچه بیشتر مدارس سهیم باشید. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. بنیاد امور تعطیلی های خاص. (اجرکم عندالله)

رئیس سازمان آموزش و پرورش امروز طی اعلامیه ای اظهار داشت تمام مدارس ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان استان تهران به علت لغزندگی سطح معابر عمومی تا اطلاع ثانوی (سیزده بدر 1387) تعطیل می باشد!

در ضمن یکی از اس ام اس های شیرینی (!) که این روزها جزء لاینفک inbox من شده اینه: فردا تعطیله!

خوب دیگه بسه من برم یه خورده (در حد اپسیلون) درس بخونم، بالاخره کاه از ما نیست کاهدون که ماله خودمونه! یعنی امروز نه، فردا نه، پس فردا هم نه، بالاخره یه روزی باید این امتحانا رو بدیم ها؟ میگن دیر و زود داره، بنزین و گازوئیل نداره! (ضرب المثل خونم رفته بالا شما هم فهمیدین؟ ) پس:

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ در جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦

مبارکه!

دوباره سلام!

دوباره علیک!

دوباره اومدم تبریک بگم

عید غدیر، عید ولایت بر همه مبارک!

و از اونجایی که این وبلاگ یک صفحه ی کاملا بین المللی هست، سال نوی میلادی رو هم به خوانندگان اروپاییمون تبریک میگم! امیدوارم سال خوبی داشته باشین!

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ در جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦

عيدتون مبارک!

سلام!

مثل همیشه امیدوارم حالتون خوب و دماغتون چاق باشه.

داشتم رد می شدم گفتم بد نیست یه سری هم به اینجا بزنم و از این حرفا...

امشب هم شب یلداست (نمیدونستین بدونین!) هم شب جمعه و هم شب عید قربان، یکی از بزرگترین اعیاد ما مسلمونا.

این تقارن زیبا رو از صمیم قلب به همه تبریک میگم و امیدوارم به همتون خوش بگذره.

یادتون باشه زندگی اونقدر کوتاهه که حتی 1 دقیقه بیشتر بیدار بودن رو باید دور هم جشن بگیریم!

پس جوری زندگی کنیم که بعدا افسوس این لحظه ها رو نخوریم!

شب يلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره....بگير اي دوست! از غمهـــــــا کناره 

شب شادی وشــور و مهربانی است....زمــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهـــــــــا تا تـــــــــازه گردد....محبت نیــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است..که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمــــــام اهــــــل فامیل....شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــام چلّه....شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همـــــه با انتظاری عاشقــــــــانه....نظـــــــر دارند ســـــــوی هندوانه!

نشسته با تفاخـــــر  تــوی سینی....کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

چو گـــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه....شود آب از لب و لوچـــــــــه روانه!

بســـاط خنده و شادی فراهـــــــم....اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تـــر جــــــوک بگویند....دل از گرد و غبـــــار غـــــم بشویند

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان....خرامان می رســـد از ره زمستان

شمردم مــــن ز چلّــــه تا به نـــوروز....نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !

کنـــــون معکـــــوس بشمارید یاران....که در راه است فصــــــــل نوبهاران....

این شعر رو از وبلاگ بوالفضول الشعرا کش رفتم!

تا یه پست دیگه... 


نوشته ی مینا در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦

مسئله این است!

سلام به همه! حالات و احوالاتتون چطوره؟

غرض از مزاحمت بعد از قرنها آپ نکردن و دور بودن از اینجا، چیزه خاصی نبود! ولی راستشو بخواین امسال درسا امونمو بریده... اصلا وقت سرخاروندن رو هم ندارم، اگر هم داشته باشم میگیرم میخوابم که یه وقت از بی خوابی اینجا بی صاحاب نشه! با این معلمای شاهکار امسال (البته از گودرزی و دوستان فاکتور می گیریم، هرچند به پای گنجی () نمی رسن) ما هم درسارو میخونیم؛ هم درسارو میخونیم (یعنی هم درس میدیم هم درسو یاد میگیریم هم واسه  nتا امتحان می خونیم و معلمان محترمه حقوقشونو فقط واسه تصحیح برگه ها می گیرن) علاوه بر اینا، واسه کنکورم داریم می خونیم. خب با یه حساب سرانگشتی می تونین درک کنین که وقت زیادی واسه نت اومدن(و مخلفاتش!) باقی نمیمونه.

بـــــــــــــــــــــــــــــه می بینم که امروز تولدمه!

تولد تولد تولدش مبارک!

مبارک مبارک تولدش مبارک!

بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی!

تولد...تولد....

حالا نوبته کیکه! هــــــــــــــــــــــــــــــــورا!

 

اینم فقط واسه فرزانه:

حالا یه سؤال مینویسم. هرکی خواست، جوابشو تو کامنتا بذاره:

اگر داشته باشیم a مخالف 2 (علامت مخالف رو چه جوری تایپ می کنن؟) ، آنگاه ثابت کنید: ا=2/a (a دوم مساوی ا) ؟؟؟

نکته1: صورت سؤال هیچ مشکلی نداره!

نکته2: این مسئله حتما ثابت می شود! (آجیتون قبلا حلش کرده)

نکته3: به عنوان راهنمایی می تونم بگم «کمی خلاقیت به خرج بدید!»

پ.ن : همونطور که فهمیدین امسال کادر مدرسه ی ما عوض شده، مدیرمون که حرف نداره(معنی نزدیک: حرفی واسه گفتن نداره. معنی دور: همچین آش دهن سوزی هم نیست.) معاونا هم که اینجا رو با پادگان اشتباه گرفتنو معلمای خوبمون (من جمله گنجی ، مفخمی، شیرآوند، معزی و...) رفتن و به جاشون چن تا .... اومدن!

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦

اژدها وارد می شود!

با عرض سلام و تبریک به مناسبت بازگشت خودم به پرشین بلاگ، وطن مجازی

بدینوسیله خدمت تمامی دوستانی که از بازگشت بنده ناامید شده بودند باید عرض کنم که حالا حالاها من خیال بازنشستگی ندارم؛ بنابراین باید تا اون موقع، یه جوری باهام کنار بیایین.

حالا این سؤال براتون پیش میاد که من این مدت کجا بودم؟

عرضم به حضور انورتون که یه سر رفته بودم دور اروپا رو بگردم، نه که حوصلم سر رفته بود! بعدشم تو این کشورهای جهان سومی اروپا که نمیشه کامپیوتر پیدا کرد، آخه بیچاره ها هنوز بلد نیستن چه جوری با قاشق غذا بخورن (با کارد و چنگال غذا می خورن!) این بود که نتونستم واسه عرض ادب خدمتتون برسم...

وقتی هم برگشتم ایران و نشستم پای سیستم (تقریبا 1 هفته پیش) هرچی تلاش کردم بیام پرشین بلاگ، نتونستم. آخر سر از یکی از بچه های بلاگفا شنیدم که پرشین بلاگ هک شده! گفتم واااااااااااااااااااااااااااا مگه میشه؟ سایت به این بزرگی، به همین سادگی هک شد؟ و بالاخره روز پنج شنبه مورخ 29/6/86 متوجه یه وبلاگ با آدرس persianblog.ir شدم و تازه فهمیدم جریان از چه قراره...

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون بعضیا این وسط هِی ما رو تشویق و ترغیب می کردن که دچار فرار مغزها (!) بشیم و کوچ کنیم بریم بلاگفا! ولی من گفتم نه! من به وطن (مجازی) خودم پشت نمی کنم و با این حرکت اخلاقی مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی زدم! (یاد بگیرین! نصف شمام)

راستی نماز روزه هاتون قبول درگاه حق! ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید!

سعی می کنم با مطالب جالب برگردم(قول نمیدما). پس:

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ در شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

فرهنگ مصرف انرژی و مصرف انرژی فرهنگی

-         شنیدی میخوان بنزینو سهمیه بندی کنن؟

-         آره خواهر!

-         اصغر آقا میگه اگه اینجوری بشه خیلی بد میشه. میگه باید بگردیم یه راه حل پیدا کنیم... به نظر تو باید چیکار کنیم؟

-         خوب ما یه خارجه (!) رفته بودیم، جات خالی، خیلی قشنگ بود....وای باورت نمیشه شهین جوون حتی تو بیابونشونم دریا بود! بعد اینا با قایق تو خیابوناشون رانندگی می کردن. من میگم ما هم تو خیابونامون آب بریزیم. خوبه ها... نه؟ اینجوری هم دیگه نمیخواد پوله بنزین بدیم (منظور ایشون قایق موتوری نیستا) هم اینکه قایق سواری خودش یه ورزشه...

-         (ایش.........فک کرده فقط خودش رفته فرنگ....حالا خوبه همین دو ماه پیش از دوقوزآباد پاشدن اومدن اینجاها.....) اون که چیزی نیس، ما همین دو هفته پیش یه سر رفته بودیم فرنگ... نمیدونی مارال جون چه خونه هایی، چه خیابونایی، از تمیزی برق میزد، آدم میتونس خودشو تو سنگفرش خیابوناش ببینه... جل الخالق... تازه ماشیناشونم با این باتری قلمی ها کار میکرد... فک کن! خیلیه ها....خیلی خوب میشه اگه به اصغر بگم یکی از اون اتولا واسم بخره...خیلی خووبه خیلی کلاس داره!

-         آره خوب... ولی هیچی مث این درشکه ها نمیشه... خیلی خوبه ها... به جای بنزین میریم علف ملف میخریم میدیم این اسبا بخورن. تازه آدم یاد قدیما هم  میفته...البته من که زیاد یادم نمیاد اون دوران رو* ولی شهین جون تو باید خوب یادت باشه...نه؟

-         وااااااااااااااااااااااااااااا چه حرفا میزنی مارال جون.... تا اونجا که من میدونم تو 6 سال از من بزرگتری.

-         (حیف دکتر پوستم گفته استرس واسَـت خوب نیس والا میدونستم چه جوری حالتو بگیرم) عزیزم تو چرا همش حاشیه میری؟ داشتیم راه حل های کاهش مصرف بهینه سوخت رو بررسی می کردیم، میگم اصلن چطوره اتوبوس برقی راه بندازیم تو شهر....ها؟ راستی یادم رف بهت بگم غلامو که میشناسی، یه جا بند نمیشه، دائم در حال سفره یه سری رفته بود یه خارجه ی دیگه.... وای نمیدونی میگف اونجا اتوبوس هاشون بلیت نمی گیرن عوصضش یه کارتایی دارن که از اون استفاده می کنن به جای بلیت... من میگم......

-         ..............

------------------------------------------------------------------------

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه سلام به همه گل و بلبلای مامانی! ()

خوبید؟ خوشید؟ ما رو نمی بینید خوش میگذره بهتون؟

اول از همه خدمت اون دسته از عزیزانی که فک کردن من سر به راه شدم، باید عرض کنم که: زهی خیال باطل!

عارضم به حضور انورتون که....... حوصله دارید یه چی براتون تعریف کنم؟ (خب اینم پرسیدن داره؟ )

خب حالا دوس دارین از چی براتون بگم؟ ها؟ نه بگید دیگه؟ از درس و مشق بگم، هم اساب خودمو خورد کردم هم ماله شما رو.... از روزگار بگم، میگید هی حرف تکراری میزنه... از زندگی بگم، میگین کلیشه ای حرف میزنه... از آینده بگم، میگین چه پاستوریزه بازی درمیاره... از گذشته بگم، میگین..... چه میدونم؟ یه چی میگین دیگه

عجب!

حالا به عمق دردهای جانکاه یک انسان پی بردین؟ بعد هی اصرار کنین بگین بیا آپ کن!

در ضمن بگم که این آهنگای زیر صدای بلاگو دریابین! من کلی زحمت میکشم اینا رو میذارم اینجا....بعد شما واقعا خجالت نمی کشین نه گوششون می کنین نه دربارش نظر میدین؟

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦

معلم کلاس ما

سلام!

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، نه نه....یه چیزای دیگه ای هم بودند، ظلم بود و ظلمت، جهل بود و کفر، دختران زنده به گور، پسربچه های قربانی خدایان! بودند و نبودند، و یه عده بودند که فکر میکردند آدمند، و دارند زندگی میکنند. و فرشته ها هر روز ناظر جنایتهای این «مثلا» آدمها بودند، بالاخره یه روز فرشته ها از شدت ناراحتی پیش خدا رفتند و گفتند: خدایا این ها همونایی اند که فرمودی بهترین مخلوقت هستند؟؟ و خدا هم از سر حکمت و مهربونیش نوری از انوار علم و حکمت و مهر و اخلاق و تموم خوبی هاش رو به زمین فرستاد تا معلم زمینیها باشه و درس زندگی رو بهشون یاد بده. مدتی گذشت، شاگرد درسخونها با نمرات بالا روز به روز در حال پیشرفت بودند؛ اما از اونجایی که تو هر کلاسی همهﻯ دانش آموزا، زرنگ و درسخون نیستن، تو این کلاس هم یه عده شیطان، مدام کلاس رو بهم می ریختن و معلم رو اذیت می کردن.... تا اون که..... کاسهﻯ صبر بی نهایت معلم لبریز شد و از خدا خواست تا اونو پیش خودش برگردونه، و اینجوری بود که معلم پیش خدا برگشت. اما خدا که همیشه به فکر زمینیهاست، برای اونها 11 تا معلم مهربون دیگه هم فرستاد ولی اون شاگردای بد، اونها رو هم خسته کردند.... برای همین هم خدا خواست زمینیها رو تنبیه کنه و بهشون گفت تا آدم نشید و دست از این کارای بدتون برندارید، دوازدهمین معلم رو براتون نمیفرستم.

حالا میخوایم بگیم خدایا! دیگه خسته شدیم از این همه بدی که تو این کلاس وجود داره....درسته شاگردای تنبلی هستیم، ولی از این تنبیه طولانی به ستوه اومدیم......... و هنوز در انتظاریم، در انتظار او که وقتی بیاید، ظلم و ظلمت، جهل و کفر و تموم بدی ها از این جهان ناپدید میشوند...

--------------------------------------------------

پ.ن

باید بهتر از این می نوشتم میدونم، اما چه کنم که بیشتر از این به عقل ناقصم نرسید... این کمترین کاری بود که می تونستم در قبال تموم مهربونیهاتون انجام بدم... تولدتون مبارک!

شاگرد تنبل شما


نوشته ی مینا در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ در جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

روز از نو

سلامی چو بوی خوش قورمه سبزی

این روزا همه درگیر اولین ها و آخرین ها هستن: آخرین شنبهﻯ سال، آخرین روز کاری سال، آخرین ساعات حضور در مدرسه در سال 85، آخرین امتحان، و از اون ور: اولین ثانیه سال، اولین جمعه، اولین مسافرت، اولین.... در این راستا، ما نیز برآن شدیم تا در اولین ساعات آخرین جمعهﻯ سال 1385 هجری خورشیدی مصادف با بیست و ششم صفر 1428 قمری و 16 مارس 2007 میلادی آخرین پست (سفارشی) سال را مکتوب نماییم.

عرضم به حضور انورتون که به منظور افزایش بار علمی بلاگ تصمیم گرفتیم یک مطلب کاملا آموزنده اینجا قرار دهیم (خوب گوشاتونو وا کنین یه بار بیشتر نمینویسما):

چگونه DC باشیم و چت کنیم؟

برای این کار لازم است ابتدا تجهیزاتی از جمله نفربَر ضد گلوله (مسنجر)، حداقل یک نفر برای لاس........تیک ترکوندن (نه یعنی چتیدن)، داشتن وقت آزاد، حداکثر سواد اول ابتدایی، امکان وصل شدن به شبکه و یک عدد pc داشته باشین.(دوستان حرفه ای میتوانند از لوازمی جانبی همچون cam, pic, speaker & microphone به عنوان چاشنی استفاده نمایند.) پس از اتصال به نت با وارد کردن user و pass خود وارد مسنجر شده، یک پی ام برای شخص مورد نظر(که online میباشد) ارسال کنید. پس از دریافت پاسخ، با دابل کلیک برروی آیکون اتصال به شبکه در گوشه پایین سمت راست، disconnect شوید. لازم به ذکر است قبل از dc شدن نباید از مسنجر sign out شوید. خب حالا در پنجره pm به ادامه چت بپردازید. ملاحظه می کنید که شخص مورد نظر نمیتواند پیامهای شما را دریافت کند. از این آزمایش نتیجه میگیریم که نمیتوان هم offline بود و هم به اهداف خداپسندانهﻯ خود در مسنجر جامهﻯ عمل پوشانید.

هی من میگم نمیشه، شما میگید نه!

راستی خونه تکونی و خریداتونو کردین؟ میگم این روزا یه حال و هوای دیگه ای داره نه؟ آدما، کوچه ها و خیابونا، مغازه ها، حتی درختها و در و دیوار هم یه طور دیگه ای شدن (عجب توهمی!) ببینم نکنه این روزا فقط به فکر خودت باشی ها... شاعر میگه:

حیفه فردا که تمومه کوچه ها و باغا سبزن

یه عالم پرنده اینجا از غم و غصه بلرزن

چه قدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند

روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچهﻯ لبخند

دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

روزای آخر اسفند همه جا صحبت عیده          

خوش به حال اون دلی که پیش گلها رو سفیده

خوب دیگه بیشتر از این وقتمو نمیگیرم امیدوارم سال 86 برای همه پر از تموم خوبی ها باشه. موقعه سال تحویل قورقوری جونو یادتون نره ها خوب؟

تا یه پست دیگه...

سال نو مبارک!


نوشته ی مینا در ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ در جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥

زندگی

In the name of God the compassionate the merciful

سلام!

آقا من هر چی فک کردم، دیدم «سلام» بهترین جایگزین واسه خودشه!قبل از هر چیز بازگشت غرورآفرین خودم به دنیای نت رو تبریک میگم. خب خوبید همتون دیگه؟ چه کارا می کنید؟ منم خوبم یعنی باید خوب باشم. بچه ها واقعا با اومدنتون خوشحالم کردین. این مدتی هم که نبودم در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانای ترم اول بودم(حالا یکی ندونه فک می کنه چه یـَلی هستیم ما واسه خودمون!) دیگه اینکه سه شنبه کارنامه ها رو میدن* آخه مدرسه ی ما هم داره همگام با تکنولوژی و فناوری و اینا پیش میره. اون هفته سه شنبه امتحانا تموم شدا...یعنی در بازه ی زمانیt=64800 (s)  کارنامه ها رو آماده کردن. فک کن! که اگر بخوایم نمودار بازده-زمان این داده رو رسم کنیم به شکل اکیدا صعودی درمیاد در واقع شیب نمودار در این مورد میشه لگاریتم مجذور داده اول منهای...

-         ولمون کن بابا دلت خوشه!

-         باشه خب چرا میزنی؟

حالا محض خالی نبودن عریضه بذارین چن تا خاطره چوچیک بگم هم یوخده دل شما وا شه هم استعدادای من شکوووفا شه:

"چن وخ پیش ساعت تفریح بدلیل لغزندگی سطح جاده های بین شهری و همراه نداشتن لوازم ایمنی مانند زنجیر چرخ، پایین نیومدیم. با بروبچکس کیشمیش تو راهرو ولمعطل بودیم که ناگاه چن نفر از اون بچه خفن انگیزناکا با تبانی موفق شدن سیستم نورانی مدرسه رو از کار بندازن... دیگه خودتون حساب کار بیاد دستتون... فک کنین یه دفه 600 نفر با هم جیغ بکشن!!!!!!! کل محله رو صدای ما ورداشته بود. حالا مگه زور اکیپ امنیتی به ما میرسید؟ خعلی با حال بودا.... من که میگم اگه شورشی قرار باشه اتفاق بیفته جزو اولین دسته ها، بچه های مردسه ما ن؛ جوون تو پایه ن واسه این کارا! سیس بابا صداشو در نیار الان میان میبرنمون کمیته....

"یه سری امتحان ریاضی داشتیم و از آنجا که مردسه با مشکل کمبود بودجه و در نتیجه کمبود کاغذ مواجه شده ما هم در صدد آن برآمدیم تا با این عزیزان همکاری نموده سوالها رو با خودکار روی کاغذهای دفترامون بینویسیم... گوودی شروع کرده سوالا رو میخونه ما بینویسیم، یکی دچار مشکلات شده این وسط. گودی میپرسه:

- تو چرا درگیری با خودت خانوم؟ چرا نمینویسی؟

- خانوم اجازه؟ خانوم نمیدونیم چرا خودکار مشکیمون قرمز مینویسه....

"یه بار هم سر کلاس شیمی نشسته بودیم که یه دفه یکی از بچه ها شروع کرد سرفه کردن ما هم تعجب کردیم که این بابا چرا داره میسرفه؟ ما که الان امتحان نداریم که بخواد درباره سوالا مشورت کنه!!!! آخر سر بغلدستیش میگه هیچی نشده بابا وقتی میخواسته نوک اتودشو عوض کنه، اونو با دهنش گرفته بعد حواسش نبوده اومده نفس بکشه نوکه رو قورت داده!! آخه یکی نیس بگه کودک! تو فرق نوک اتود و قورباغه رو نمی فهمی؟ (خب معلومه که نه!) دکی گفت: خوب کاری نداره که یه پاک کن بده بخوره خوب میشه!!!

"یه بار هم حسنی، فری و چن نفر دیگه رو ردیف کرده بود جولو تخته ازشون درس بپرسه، از این کیمیا هرچی میپرسید میگفت:

- خانوم به خدا خوندما، ولی نمیدونم چرا من هرچی جغرافی میخونم نمیفهمم.

- بقیه درسا رو چی؟ اونا رو یاد میگیری؟

- بله خانوم.

من: چرا خالی میبندی؟!!!

"مردسه یه متخصص تغذیه رو دعوت کرده دو ماه یه بار با اولیا جلسه بذاره والده ما هم اولین جلسشو رفته، چشمتون روز بد نبینه...دیروز ورداشته کره گذاشته لای خرما کله صُبی میده به خورد آدم!!! با غذایی که پلو، ماکارونی، نون و هرگونه مواد نشاسته دار داشته باشه، ماست نمیده آدم بخوره! هی میگم بابا نکن این کارا رو من تازه اول دوران نوجوونیمه حالا حالاها با این دنیا کار دارم مگه گوش میکنه؟ تازه آدرس مطبشم گرفته میخواد بره اونجا...هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگار! آدم از کجا بگه خواهر!!!

خوب امیدوارم کمال استفاده رو از تجربیات مفید بنده برده باشین به امید روزهای طلایی فردا همتونو تا برنامهﻯ بعدی به خداوند بزرگ میسپارم.

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

پ.ن:

امسال هم مثل سال گذشته خونمو(خانه ام را) سیاه پوشوندم چرا که از عرش تا فرش خدا عزای او را دارند.

امیدوارم عزادارﻯهاتون با شناخت و معرفت واقعی همراه باشه.

تا یه پست دیگه...


نوشته ی مینا در ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

#FFFFFF